تاريخ : دو شنبه 6 بهمن 1393 | 4:9 | نویسنده :

 

 

معلم رياضی از دانش‌آموز پرسيد: ‹‹اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را

می‌خواهی يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب می‌كنی؟››


دانش‌آموز پاسخ داد: ‹‹نصف پرتقال را!››


معلم گفت:
‹‹مگر نمی‌دانی نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكی است؟››


دانش‌آموز جواب داد: ‹‹چرا آقا! می‌دانيم، ولی پرتقالی كه شانزده تكه شده

باشد، قابل خوردن نيست.››



تاريخ : دو شنبه 19 خرداد 1393 | 13:58 | نویسنده : مدیر

پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد. هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از اوتشکر کند می گفت: «کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد.....


برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان آموزنده مادروپسر

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 19 خرداد 1393 | 13:56 | نویسنده : مدیر

مي‌گويند شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. وقتي زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مساله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و بخيال اينكه استاد آنها را بعنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي را حل كرد و به كلاس آورد. استاد بكلي مبهوت شد، زيرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غيرقابل حل رياضي داده بود.



تاريخ : دو شنبه 19 خرداد 1393 | 13:53 | نویسنده : مدیر

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. 
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...

 



برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان قیمت پادشاهی

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 19 خرداد 1393 | 13:50 | نویسنده : مدیر

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند . 
نفر اول گفت :....


برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان کوتاه امید

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 19 خرداد 1393 | 11:25 | نویسنده : مدیر

رمز بسم الله...

گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با بسم الله"آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند. روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن رادر گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد...


برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان رمز بسم الله

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 19 خرداد 1393 | 11:20 | نویسنده : مدیر

معصومیت کودکانه

 

یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:

او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود...


برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان معصومیت کودکانه

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 18 خرداد 1393 | 21:36 | نویسنده : مدیر

صد دلاری
 یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.


برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان صد دلاری

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 ارديبهشت 1393 | 1:29 | نویسنده : مدیر

داستان کوتاه کدام مستحق تریم ؟

شب سردی بود

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه

رفت نزدیک تر

 


برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان کدام مستحق تریم؟

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 ارديبهشت 1393 | 1:19 | نویسنده : مدیر

 

داستان کوتاه رئیس جدید سرخ پوست ها

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن :

آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت

جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

 

 

 


برچسب‌ها: داستانداستان کوتاهداستان زیباداستان پندآموزداستان سرخ پوستان

ادامه مطلب
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد